تبليغاتX
حافظه ی آب

حافظه ی آب

ورد بر لب، سبحه بر كف، دل پر از شوق گناه

معصيت را خنده مي آيد ز استغفار ما

                                               ‹‹صائب تبريزي››

 


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 | ساعت10:12 | توسط حافظه ی آب |


يادم مي آمد محرم هر سال كه مي آمد، حال و هواي شهر از روزها قبل از آن ديگرگون مي شد. از هفته ها قبل خيمه هايي برپا مي شد كه شور و عشق جوانان شهر را مي شد به وضوح از لابلاي شيارهاي اين خيمه ها ديد. وقتي مي ديدي از چند روز قبل از اين كه حتي بوي يكم محرم بيايد مردان و زنان شهر سياه پوش شده اند، دلت براي لباس مشكي كه هر ساله در دهه ي محرم به تن مي كردي پر مي زد. لباس مشكي را از روزها قبل اتو مي كشيديم و حتي به حكم پيشواز و استقبال از ماه محرم چنديد روز زودتر از آمدن موعد با افتخار به تن مي كرديم. هنوز هم همين طور است... هنوز هم زنجير و طبل هاي عزاداري امام حسين قبل از آمدن محرم در گوشه گوشه ي بازار به چشم مي خورد و آن قدر به سرعت به فروش مي رسد كه گاهي اوقات روز اول محرم بايد براي خريد يك زنجير و يا يك طبل براي كودكي مشتاق چند روزي تمام بازار را بگردي! پيشاني بندهاي «يا ابوالفضل» در شب هاي محرم دست به دست مي چرخد. هر ساله جمعيت هيئتي ها نسبت به هر سال آن قدر زيادتر مي شود كه پيشاني بند و شال و زنجير كم مي آيد! اين همه شور و شوق فقط براي سومين امام شيعيان است كه عزاداري اش هر ساله دنيا را به لرزه درمي آورد. شب ها صداي بلند طبل چنان دلت را مي لرزاند كه در حال و هواي خانه بند نمي شوي. بيرون مي زني تا دلت از نزديك با اين لذت عجين شود. انگار نوحه هايي كه از كوچه شنيده مي شود، طاقت ماندن در خانه را از تو مي گيرد. حتي اگر زنجير و طبل نزني، دستي به نشان ارادت بر سينه مي گذاري و سياه پوشان با هيئت هم قدم مي شوي. كودكان ته صف را مي بيني كه هر ساله بزرگ و بزرگ تر مي شوند و شور حسيني شان سال به سال بزرگ تر از سن شان! ساعت ها پيش از غروب آفتاب كودكان را مي بيني كه زنجير به دست و طبل بر گردن نواي عزا را براي دل خود به استقبال مي روند. دلت غنج مي زند كه بروي و اين همه عشق كودكانه را از نزديك در آغوش بكشي. وقتي نوجوان خانه ات با اشتياق از مادرش يك بسته شكر طلب مي كند تا سهمي در شيريني شربت نذري آن شب داشته باشد، دلت نمي آيد كه شوقش را فقط با يك بسته پاسخ دهي. دو بسته شكر و... اين به نوجوانت پيام مي دهد كه براي حسين (ع) هرچه داريم و نداريم مي دهيم. اين ها را گفتم تا يادمان بيايد هر سال براي امام حسين و آمدن محرم چقدر بي قراري مي كنيم ولي الحق و الانصاف كي براي آمدن رمضان حال و هواي شهر را عوض كرده ايم؟ اصلا بي قرارش شده ايم؟ چرا حتي يك روز قبل از رمضان بويي از صفاي ماه خدا نمي آيد. چه مي شد اگر كوچه ها را آب و جارو كنيم؟ فضاي شهر را عطرآگين كنيم؟ مگر كم سعادتي است نشستن بر سفره ي پاك خداوند! دل ها را كه پيشكش، چرا خانه هايمان را مهياي آمدن حرمت اين ماه نمي كنيم؟ انبار كردن روغن و برنج و گوشت در خانه براي استقبال از آن كفايت مي كند؟ مگر هدف از رمضان انباشتن شكم است و صبح تا غروب گرسنگي كشيدن؟ نه، نمي فهمم! خودم را مي گويم. عزت و عظمت خيلي چيزها را نمي فهمم! چرا نمي فهمم كه تقدس رمضان رنگ باخته؟ چرا قداستش را به او بازنمي گردانيم؟ گرچه هيچ نمي فهمم ولي خوب مي فهمم كه بازگشتش كار سختي نيست. دستان تو و من بازش مي گردانند. اگر دست فلان مسئول پاي برگه اي كه در آن دستر پاكسازي و زدودن ناپاكي ها را از چهره ي شهر به مناسبت آمدن رمضان داده شده است امضا كند، دست مسئولان ديگر شهر براي امضاي دستورهاي مشابه ترغيب نمي شود؟ فرهنگ را من و تو مي سازيم؛ با همين دست هايمان. دست آن مسئول با من و تو همراه مي شود و دل آنان را كه مثل من بي توجه از كنار اين تقدس مي گذرند، تكان مي دهد. اگر كسي آستين همت بالا بزند، شكي نيست كه دستان همت از جيب بي تفاوتي بيرون مي آيد و فقط در گذر چند سال ياد مي گيريم كه تقدس يك ماهه ي رمضان دست كمي از دهه ي محرم ندارد. در پاسداشت تقدس محرم ترديدي نيست و اگر جز اين باشد بايد قلم به نكوهش اش به دست گيريم ولي در فراموشي تقدس رمضان سراسر ترديد و بعضا اطمينان است! حداقل براي من... 

                      

                              


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 | ساعت9:57 | توسط حافظه ی آب |


نقطه سرخط

آن مرد در باران آمد

با نگاهي زيبا

آن مرد با اسب آمد

مرد رؤياهاي من

آن مرد با اسب در باران آمد

برد همه ي فكر و خيال من را

آن مرد آمد

و مرا ديوانه ي خود كرد

نقطه سرخط

بابا آب داد

حواس من كجا بود

بابا نان داد

بي تو سيرم از زندگي

نقطه سرخط

من انار دارم

انار سرخ عشق

اناري را كه چيدي

وجودم را كه دادم

نقطه سرخط

آن مرد سبد در دست دارد

پر از ياس هاي سپيد

من غرق رؤياي توأم

بي تو

نقطه سرخط

اول زندگي

                        «مريم پوريار»


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 | ساعت9:25 | توسط حافظه ی آب |


سلام

اين همه مناسبت زيبا يك جا و در فواصل كوتاه ترغيبم كرد تا باز هم سري به قلمم بزنم كه عجيب تشنه ي سخن گفتن بود.

 ديروز روز قلم بود. به پاسداشت اين روز شعر زيباي فرخي سيستاني رو باهم زمزمه مي كنيم:

قلم به ساعتي آن كارها تواند كرد

كه عاجز آيد از آن كارها قضا و قدر

 

و امروز ميلاد فرزند كعبه است:

قلم در كف گرفتم تا نگارم

به دفتر آن چه را در ذهن دارم

ولي بر كاغذش هردم كشيدم

از او جز خط ناموزون نديدم

قلم انداختم دفتر ببستم

تعجب كرده در كنجي نشستم

به خود گفتم كه عيب از اوست يا من؟

چرا مشكل بود ما را نوشتن؟!

قلم چون اين چنين آشفته ام ديد

به گرد خويشتن چرخيد و غريد

بگفتا من نوشتن مي توانم

هزاران نكته ي ناگفته دانم

توانم تا ز هر كار و ز هر يار

نويسم نثر بي حد، نظم بسيار

ولي چون از ضميرت گشتم آگاه

كه خواهي تا نويسم وصف آن شاه

از اين رو بي پر و بي بال گشتم

علي(ع) چون نامش آمد لال گشتم

پس از اين گفتگو كج كرد گردن

كه «طالب» شرمسارم بگذر از من

بلي وصف علي گفتن محال است

علي بالاتر از عقل و كمال است

                                «طالب»

 و... تقديم به او كه كلمات در بيان تلاش بي وقفه اش لال شده اند و قدرداني از همه ي آن چه بي دريغ به پايمان مي ريزد با هيچ زباني قابل وصف نيست:(برای خستگی های پدرم)

روي خستگي هايت دويدم اما نفس هاي من به پاي تو نخواهد رسيد. وقتي غرورت ديواري مي شود بي عبور، من چه دارم كه فرياد كنم؟ كمي نزديك تر بيا تا زهرخند روزگار را از چهره ات بشويم. اشك هايم تقديم به دست هاي زحمتكش تو كه هر شب كوفته زنگ در را مي فشارد و با يك بغل پرتقال شيطان به ما سلام مي كند. پدر زنده باشي!

 

باز امشب مثل هر شب انتظار

تا برويي در دل ما چون بهار

تا بيايي باغ قالي بشكفد

باز گل هاي خيالي بشكفد

خانه از چشمت چراغان مي شود

شب سراسر نورباران مي شود

خواب از چشمان خواهر مي پرد

خستگي از دست مادر مي پرد

باز هم گل مي كند لبخندها

پرس و جوها، گفت و گوها، پندها

كاش امشب زود برگردي ز كار

خانه را خالي كني از انتظار

باز هم از هر دري صحبت كني

خستگي را بين ما قسمت كني

هرچه در اين خانه پيش روي ماست

قسمتي از خستگي هاي شماست

دانه دانه خستگي هاي تو را

ريختم در قلك خود روزها

قلكم از خستگي هايت پر است

كاش مي شد زودتر آن را شكست

                                       «بيوك ملكي»


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | ساعت11:22 | توسط حافظه ی آب |


عهدي است كه بسته ايم بر مي خيزيم

با آن كه شكسته ايم بر مي خيزيم

هر وقت كه نام «عشق» را مي خوانند

هرجا كه نشسته ايم، برمي خيزيم

«هادي فردوسي»


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 | ساعت11:20 | توسط حافظه ی آب |